دیروز مادر بزرگم در گذشت

ان لله و ان الیه راجعون

kho23daya دیروز مادر بزرگم بعد از چند روز بیماری به سوی معبود خود شتافت. و من نتوانستم برای آخرین بار او را ببینم. این قربت و دوری از وطن مصیبتی است که تنها آنان که به این درد مبتلا هستند می دانند من چه می گویم. هیچگاه فکرش را نمی کردم که عزیزی را از دست بدهم در حالی که حتی نتوانم در مراسم خاک سپاریش شرکت کنم. خدا به مادرم صبر دهد که او هم چون من نتوانست در آخرین لحضات در کنارش باشد و حتی در مراسم خاک سپاری شرکت کند.

بعد از شکستن پای مادر بزرگم و عمل جراحی که روی پایش انجام دادند او را به خانه آوردند و تنها ۳ روز بعد از آن به دیدار معبود خود و پدر بزرگم رفت. (پدر بزرگم در سال ۶۶ در مکه به شهادت رسید)

طبق گفته شاهدان

  • در طول این ۳ روز هر از گاهی بیهوش می شد و گویا با مردگان صحبت می کرد.
  • یک بار بعد از بهوش آمدن سوزن و نخ خواست تا لباس بدوزد وقتی که از او می پرسند چرا می گوید آنها منتظر من هستند و از من لباس خواسته اند.
  • در روز دوم در حالت بی هوشی می گوید” یا جناب علی الان آماده نیستم کار دارم اجازه دهید بروم
  • در طول سه روز مدام پدر بزرگم را صدا می زد و می گفت” دارم می آیم
  • روز سوم بعد از صحبت کردن با مادرم از هوش می رود.
  • در حالت بی هوشی پدر بزرگم را صدا می زند و می گوید” علی محمد چرا درست گوش نمی دهی با تو هستم
  • در همان حال می گوید “ یا جناب علی امروز آماده ام تا برویم.”

هیچ چیز بدتر از این نیست که بخواهی فریاد بزنی ولی برای دلداری دادن مادرت مجبور باشی صدا را در گلو خفه کنی ولی شاید نوشتن این سطور در اینجا که چون دفتر خاطرات من هست کمی از این فشار را کم کند.